اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و هفتم :
این سوالی بود که ایرج با یک دنیا ناباوری پرسید. فریبا برای پاسخ به این سوال نفس نداشت. اشک به چشمانش دوید و نگاهش را از او گرفت. پلیور گشادش را دوباره پایین کشید و لباس زیرش را مرتب کرد و موهای پریشانش را با دست پشت سرش بست. صدای بلند ایرج این بار تمام وجودش را لرزاند.
- مگه با تو نیستم؟!... چرا به من نگفتی؟
آب دهانش را پرصدا قورت داد و وحشت زده کمی عقب رفت. وقتی زبان باز کرد صدایش میل
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
( مُف )در بعضی گویش ها به مخاط آب بینی گفته میشه . مُفش را بالا کشید یعنی آب دماغش رو بالا کشید
۲ ماه پیششادان
0همون امیدوارم کرده که ادامه بدم 🫣🫣وگرنه که این ایرج و فریبا رو مخمن .. دلم میخواد بزنمشون
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای جان آره امیدوار باش قراره اتفاقهای جالبی بیفته
۲ ماه پیششادان
0اون عکس از این رمان استوری کردین خیلی قشنگه.. خیلی خوشم اومده ازش 🥰🥰❣️❣️❣️
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
یکی از صحنه های فوق احساسی رمانه که خودم براش گریه کردم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0یه عبارتی هست من اولین باره تاحالا شنیدمش ..یه بار دیگه هم توی این رمان بهش برخوردم مفش را بالا کشید. از روی مفهوم جمله میشد فهمید معناشو ولی من تاحالا نشنیده بودم این واژه رو خیلی جالب بود برام.